آلبوم زمستان، شهرام ناظری

«زمستان» آلبومِ موسیقی سنتی بر شعری نو با همین نام از «مهدی اخوان ثالث» با آواز «شهرام ناظری» به آهنگسازیِ «محمدرضا درویشی» است. ملودیِ بخشهای آواز آلبوم «زمستان» ساختهی «شهرام ناظری» است.
موسیقیِ «زمستان» توصیفی است. اين توصیف از دو زاویه انجام شده است، نخست بازسازیِ تصویرهای شعری که به وسیلهی خطِ آواز و آندسته از مطالب که این خط را دربر میگیرد انجام شده و دیگری بازسازیِ مفهوم «زمستان» که دربرگیرندهی ابعادی بهمراتب وسيعتر از ابعاد شعر است. اين دو شکلِ توصیفی در طولِ قطعه در يک جنگ و گريز دایمیاند. از اين رو محتوای «زمستان» روندی پُر تضاد را با توجه به دو شکل توصیفی فوق دربرمیگیرد. سرانجام با پايان يافتنِ نقشِ آواز، قطعه از نظر هارمونی ادامه یافته و در آخرين لحظات برجستهترين ویژگیِ برداشتِ دوم با تغييرِ تم ارایه شده و قطعه با «آکورد رماژور» که ارکستراسیون بهويژه در زهیها و زنگِ علتِ وجودی آنرا روشنتر میسازد پایان مییابد. توصیفی بودنِ این قطعه ایجاب میکند از نظر «فُرم» با هیچیک از فرمهای متداولِ موسیقی ارکستریِ غرب يا فرمهای تثبيت شدهی موسیقیِ سنتی ایران انطباق نداشته باشد. به لحاظ اینکه کل قطعه بر اساسِ یک «لایت موتيف» بنا شده از اين رو قطعهی «زمستان» در واقع «مجموعهای از واریاسیونهای گوناگون» بوده که بر اساسِ یک ایده در دو شکل اصلی، یکی به وسیلهی ويلنسلها در آغاز، و دیگر به وسيلهی آواز در ورود ساخته شده است. ارایهی این اندیشه در ابتدا به صورت تسلسلِ نُتها به شکلِ نزولی بوده و در پایان همین اندیشه به صورتِ تسلسل نُتها به شکلِ صعودی گسترش یافته است. هارمونیِ قطعه تا لحظهای که آواز حضور دارد تُنال نبوده و در فينال، هارمونی اندکاندک تُنال شده و روی «آکوردِ ماژور» به پایان میرسد.
سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدارِ ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سينه میآيد بُرون، ابری شود تاريک
چو ديدار ايستد در پيشِ چشمانت
نفس کهاين است، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحایِ جوانمرد من! ای ترسای پيرِ پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمَردانه سرد است، آی...
دَمَت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بُگشای
منم من، ميهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم
منم من، سنگ تيپاخوردهی رنجور
منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمهی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم
بيا بُگشای در، بُگشای، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهَت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدای گَر شنیدی، صحبتِ سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه ميگويي که بیگَه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت میدهد، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوشِ سرما برده است اين، يادگار سيلیِ سردِ زمستان است
و قنديلِ سپهر تنگ ميدان، مُرده يا زنده
به تابوت سِتبرِ ظلمتِ نُهتوی مرگاندود، پنهان است
حريفا! رو چراغِ باده را بِفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها اَبر، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهای بُلورآجين
زمين دلمرده، سقفِ آسمان كوتاه
غبارآلوده مِهر و ماه
زمستان است...
شهرام ناظری، جلد و متن آلبوم
ادامه مطلب